Saturday, September 16, 2006

Your private life after marriage!

Hey,

It’s about 8 o’clock in the morning, I had a shower just 30 min ago, and I feel great, and now … I'm gonna write something for ya, I hope you don’t make me ***ked after you read it!!!

Ok … let’s talk about your life (your private life) after marriage, but first, I'm gonna tell ya that it’s just what I think about life and just my opinion and nothing more, if you don’t think like me, just send your opinion, and one important thing, I found this subject when I read Casperious Web log.

And now, your life after marriage, it’s gonna be ok till the second week, everything is gonna be what you want, you think your wife is just that woman who you see in your dreams every night (oh … not in your wet dreams :)) ). The house (if you have one!), seems to be like just that thing you want called HOME. And …and everything … you know what I mean by using this word “EVERYTHING”. But let’s talk about the other part of your life (that I really love to talk about it).when the first week is finished, you should work hard (I mean really WORK, not that thing which you were doing in the first week @ your work” office, school, etc… “), and at last what’s happened? You’re fucked and tired because you were working all the day long, so, you go home and you hope to see something for eat on table, WOW!!! Everything is ready – food, drink, salad, EVERYTHIG – even your wife is ready to have dinner with ya, you’ll like it, you change your clothes and sit at the table and start to eat. BUT, after just five minute your wife start arguing about house, about your family, about your income(salary), about your friends, about EVERYTHING, and … that’s it!!! You feel more tired and want to go to bed, but your wife prefers to do housework and will kiss you goodbye to bed (but it not happen every night, I prefer to don’t talk about this matter)

At your work, the more you try, the less you earn. You know why? ‘Cause they can’t pay you as equal as your value, the real cost of your services. Maybe you say I have a university degree and I earn more than 1'000'000 toman in month, let me ask ya something: is this the real value of your services? I'm sure that your answer is negative.

And about your wife … after 1 or 2 year she’s well-experienced and she use sex as a gun (oh … sorry, the gun was cry), she use it as a hammer (as dear casperious said in his web log) and she’ll smash your head with it. Your dreams girl (or better I can say, your dreams woman) thinks that sex is a one way street that you’re roaming in it and she sticks there and can’t get out of this street (and she need to get out). And what’s happen under the unzipped pants??? You enjoy your sex (the thing that is two ways and both of you – you and your wife- surely need it) at about 30% and she enjoy about 70%. But at last, she’ll tell ya that it makes you owe to her (not directly and exactly) and you must support her and do everything that she say. I ain’t gonna deny her support, but this is not the right way.

I don’t wanna talk about far years of your life (because I know that you’re fucked after just 1 year, I don’t know what will happen to you after that).

But I wanna tell ya something, if you save your life (and wife) from these problems and even I can say dangers at about 4 or 5 years, you’re a successful man and the possibility of getting divorced will decrease to 0.5 %.

This is what I think, I’ll be happy to hear your opinions and your guidance, but you must know that I follow this rule:

I'm free to speak my mind anywhere – MetallicA

Good luKc.

P.s: do you still wanna get married?

Worms!!!

It’s really good to tell everything that’s like some worms in your brain to someone, you know, you feel great after that, even if it makes him/her angry or even mad about you, you must really check it out!!!

P.S: don’t worry; He/She can help you, even with his/her madness about you.

بدترین اتفاق

بدترین اتفاقی که میتونه برای آدم بیفته اینه که یه چیزو بشنوه ... معنیش رو نفهمه ... و مجبور شه مثل احمق ها به اون موضوع که نفهمیده بخنده ... یک احساس بسیار مزخرف و بد بهت دست میده تو اون لحظه ... بدبختانه خودم چند بار این موضوع برام پیش اومده ...هوممممممممممم !!!

Thursday, September 14, 2006

مادر گل

میدونی ... همه ی موجودات زنده یک مادر دارن ... حداقل مادر رو دارن ... اما هیچ کس نمیدونه مادر گل کیه .... برای همینه که همه میچیننش ...

میدونی ... مادر یه گل ... ساقه ی اون گله ... اونه که همه چیزو از خاک میگیره و به گل میرسونه ... همه چیزو ... اما

اما موقعی که یه گل رو میخوان بچینن ... از ساقه جداش میکنن و فقط گل رو میبرن ...

Wednesday, September 13, 2006

من 2

در جواب یک پست قدیمی بنده که حدود یک سال پیش نوشته بودمش ، یک دوستی به شکل ناشناس اومدن و بنده رو خجالت دادن ... البته چند دفعه ای میخواستم اون پست رو پاک کنم ... ولی هر دفعه به دلیلی نمیشد ... حالا روی صحبت با اون آقا یا خانم محترم هستش
شاید یک سال پیش در مورد خودم اون طور فکر میکردم ... اما امروز دیگه نه!!! امروز از خودم مطمئن هستم ... اگر من موسقی متال رو دوست دارم ... به این دلیل هستش که موسیقی معنا داره و لحن اون کاملا لحن اعتراض ... و موسیقی سنتی ایران رو برای این دوست دارم که هنر ایرانی و ساز ایرانی رو زنده تگه میداره ... و البته اگر بخوام (خدای نکرده این موسیقی رو با موسیقی خالتور و لس آنجلسی مقایسه کنم) موسیقی با معنایی هستش که اون موسیقی ها رو از عرصه موسیقی ایران ( خوشبختانه ) جدا میکنه
در مورد سازهای مورد علاقم باز هم برمیگردن به موسیقی های مورد علاقم ... درامز رو به خاطر اینکه به موسیقی متال علاقه دارم دوست دارم و سنتور رو هم به خاطر موسیقی سنتی ... در مورد نماز و روزه هم باید بگم اون پست در موقعی بود که آخرین آثار مذهب داشت در من از بین میرفت ... حالا که دیگه نه نماز و نه روزه و نه هیچ چیز دیگه ...
حالا قصدم از این پست فقط توجیه اون پست قبلی نبود ... میخواستم این رو هم بگم اگر اون موقع فکر میکردم دیوونه هستم ... الان که بعد از مدت ها با خودم فکر کردم و دلیل این موضوعات رو پیدا کردم ... دیگه این طوری فکر نمیکنم ... و اگر شما هم در مورد من این طور فکر میکنید ... باید بگم : دوست عزیز، کاملا در اشتباهید
فعلا

Monday, September 11, 2006

What Does " NC " means ???

نمیدونم چرا چند وقتی هست که گیر دادم به این 2تا حرف و پشت سر اسم خودم مینویسمشون ... به عنوان اسم مستعار ازشون استفاده میکنم ... تا اینکه چند روز پیش " کاسپریوس " عزیز رو دیدم و باهاش داشتم صحبت میکردم ک این دو تا حرف رو پشت سر من دید و بهم معنیش رو گفت ... دیدم پس الکی نبوده که من ازشون استفاده میکردم ... آخه رسما چند وقتی هست که تعطیل شدم ... نه با کسی کار دارم ... و نه کار خاصی میکنم ... خیلی حس بدی به آدم میده ... ولی آدم حیفش میاد به خودش یه تکونی بده و کاری بکنه ... برم مدرسه آدم میشم حتما

NC = Not Connected

Saturday, September 09, 2006

فاحشه یا هنرمند؟ مساله این است...

میدونی چند وقت پیش چی دیدم؟ (خوب معلومه که نمیدونی ) داشتم توی گیشا راه میرفتم ... خیلی عجله داشتم باید میرسیدم خونه
همینطور که داشتم گیشا رو میومدم پایین چشمم افتاد به یه دختر خانم شاید 20 - 25 ساله ... کنار پیاده رو نشسته بود و داشت تار میزد ... در جعبه ی تارش هم باز بود و چند تا اسکناس توش افتاده بود ... به خودم گفتم عجب زندگی گندی داریم هـــــــــــــــــآ!!! بعد گفتم باز دم این یکی گرم که به جای تن فروشی با هنرش داره پول درمیاره ... کاش همه ی اون دخترایی که از رو بدبختی میرن تن فروشی ساز بلد بودن


The bottom line is money,
Nobody gives a FUCK,
Four thousand hungry children leave us per hour from starvation,
While billions are spent on bombs,
Creating death showers.

Tuesday, July 25, 2006

انسانها و دسته بندی من

امروز که داشتم با یکی از دوستام صحبت میکردم به یه دسته بندی جدید برای آدما رسیدم ...

آدما رو 2 دسته کردم ... هر 2 دسته رو خدا فرستاده ... هیچ کدوم انسان نیستن ... دسته اول «فرشته» هستن و به دسته دوم میگن «فرستاده» ...

خدا خیلی فرشته هاش رو دوست داشت ... برا همین به اونا یه شانس کوچولو داد ... اینکه یه بار تو این دنیا زندگی کنن و «از زندگی تو این دنیا لذت ببرن» ...

اما بعد از اینکه این شانس رو به اونا داد ... یه نگاهی به این دنیای پست و کثیف انداخت و دید اینطوری پیش بره به هدفش در مورد فرشته ها نمیرسه ... اینکه از زندگی تو این دنیا لذت ببرن ... اون موقع بود که ...

بله ... خدا دست به کار شد و برای هر فرشتش یه دونه فرستاده ساخت ... هر فرستاده ای یه ماموریت مهم داشت ... و اونم این بود که از یکی از فرشته ها محافظت کنه ... و کاری کنه که اون فرشته از زندگی کردن لذت ببره ... بعد از فرستادن اولین فرستاده ها لبخند رضایتی زد که ...

دید بازم مشکل هست ... یه سری از فرستاده ها نتونستن وظیفه خودشون رو درست انجام بدن ... یه سری از فرشته ها هم انقدر خوب بودن که یه فرستاده نمیتونست به اونا کمک کنه که تا آخر عمرشون ار زندگی لذت ببرن ... اونا کار خودشون رو درست انجام میدادن ... اما میشه گفت دیگه بازنشسته میشدن و برمیگشتن پیش خدا ...

از اونجا که خدا خیلی مهربونه و دوست نداره فرستاده هاش رو اذیت کنه ... اون فرستاده هایی رو که نمیتونستن وظیفشون رو درست انجام بدن برمیگردوند پیش خودش و بعد از کمی سرزنش میفرستادشون برای یه دوره آموزشی ... تا باز هم تو غالب بشری بیان و به فرشته ها کمک کنن ... اما

اما اون دسته که بازنشت میشدن رو میاورد پیش خودش و بهشون میگفت : تو کار خودت رو درست انجام دادی ... (البته نمیدونم که اونارو پیش خودش نگه میداره یا اینکه تبدیلشون میکنه به یه فرشته و میفرستتش رو زمین)

حالا با خودت فکر کن و ببین یه فرشته هستی یا یه فرستاده ... من که خودم یه فرستادم و از این موضوع لذت میبرم ...

فقط یه چیز رو یادت باشه :
اگه یه فرستاده ای باید حواست رو جمع کنی و از فرشته ی خودت به شدت محافظت کنی ...

اما...

اگه یه فرشته ای باید از خدا و فرستاده ی خودت ممنون باشی و سعی کنی از زندگی لذت ببری

یه چیزم یادت نره ...

یه فرستاده وقتی از زندگی تو این دنیا لذت میبره که فرشتش از زندگی لذت ببره.

کودکی گذشته - حس آینده

بچه که بودم، دوست داشتم هر چه زود تر بزرگ بشم و بهم بگن آدم بزرگ ... ولی همه میگفتن که تو بچه ای و پاکی، قدر بچگی خودت رو بدون ... الان به حرفشون رسیذم ... هنوز خیلی بزرگ نشدم که بخوام به خودم بگم «آدم بزرگ»، ولی انقدر از دنیای بچگیم دور شدم که گاهی اوقات به خودم بد و بیراه میگم، خیلیا بهم میگن تو بیشتر از سنت میفهمی، خودمم اینو قبول دارم ... واقعا اینجوریه ... ولی گاهی اوقات دوست دارم که کاشکی اینجوری نشده بود، کاش الان اندازه یه پسر 15-16 ساله میفهمیدم، خیلی اتفاقا برام نمیفتاد ... اما گاهی که با خودم فکر میکنم میبینم اگر بیشتر از سنم نمیفهمیدم الان کلام بدجوری پس معرکه بود ... البته الان که به موضوع نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که اگه بیشتر نمیفهمیدم ... اصلا معرکه ای وجود نداشت که حالا برای من و کلاه من مشکلی پیش بیاد ... ولی یه احساسی بهم میگه که تو این بازی بردم ... خوبم بردم ... این حسم پیش خودم نیست ... تو آیندمه ... از اونجا باههام یه کم رابطه داره ... چیزه زیادی نمیگه ... ولی وقتی یه چیزی میگه ... انقدر عمیقه که تا دفعه بعد که حرف بزنه تو خماریشم ... تو کف اینم که بفهمم معنی حرفش دقیقا چی بوده ... نمیدونم چرا اینارو برای شماها مینویسم ... شاید بعضی از شما هم این حس رو داشته باشید ... حسی که کمی برای آدم رهبر به حساب میاد ... نمیدونم ...

به هر حال اگه تو هم میفهمی من چی میگم و از چی صحبت میکنم ... بیا یه ایده ای بده ... شاید بتونیم به هم دیگه کمک کنیم.

Friday, October 28, 2005

اگه خودت نبودی

فکرشو بکن اگه به روز صبح بیدار میشدی میدیدی که خودت نیستی
دوست داشتی جای کی میبودی
و اگر جای اون شخص بودی اون روز رو چیکار میکردی
یادت باشه
تو فقط یه روز وقت داری

من

من آدمی هستم که به نظر خیلی ها دیوانه هستم...
میدونید چرا؟!!!!
چون موسیقی متال گوش میدم ... ولی موسیقی سنتی ایرانی هم گوش میدم...
چون عاشق «درام» و «سنتور» هستم.
چون روزه میگیرم ولی نماز رو قبول ندارم.
چون...
خیلی چون های دیگه که الان یادم نمیاد...
حالا یکی به من بگه دیوونم یا نه؟؟!!